بهترین جای دنیا....بهترین لحظه...
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فکل می کنی این چیه؟؟
در ادامه مطلب خدمتون می گم.....
بهترین جا جاییکه آدم راحت باشه
دوستش داشته باشه
حش امنیت و آرامش داشته باشه
شیر کوچولوی ما
میره مهد کودک
مهد کودک محبت بهترین مهد شهر مونه
تصاویر زیر جشن فارغ التحصیلی آمادگی های مهد محبته
ما هم دعوت بودیم


خانم جوانمرد بهترین دوست شهراد ...کمک مربی
شهراد : دوستت دالم سمیه جون خیلی برام زحمت می کشی

خانوم واحدیان عزیز .... مربی شهرادی
میدونم که با کلمات نمی تونم بگم که چقدر مدیون زحماتت هستم

خانم مدانلو.... حوراجون .... هزگز خنده از لبهایت دور نبوده
مدیر مهد محبت
سالهای سال می شناسمت مدیر ..دوست.. رفیق .. عاشق بچه ها ...
اگه یکی باشه توی دنیا که خالصانه با بچه ها رفتار کنه اون فقط حورای عزیزه

در طول جشن شهراد ما اون روی شیر کوچولویی خودش رو حسابی نشون داد
اونجام که همه آشنا
خلاصه تا می تونست کل سالن رو دوید
توی عکس بالا بغل عمه جونشه و داره از موبایل جشن رو میبینه
مثلا سرشو گرم کردیم

اما این چیه؟
خانم مدانلو یه سورپرایز جالب و به یادموندنی واسه اختتامیه طراحی کرد
از قبل همه بچه ها آرزوهاشون رو دادان بزرگتر ها توی کاغذ نوشتن
نامه هایی که از طرف بچه ها به خداجون بود به بادکنک ها متصل و...

همه آماده

ایشون هم که با فلش قرمز نشون داده شده
محترم جون ... معاون مهد محبته
مهربون ترین ... مهربون ترین... مهربون ترین هاااااااا

خوب بچه ها هم اومدن
راستی اون خانومه هم رویای مهربون و پر تلاش مهد محبته خانم رستمی عزیزم
دوستت داریم

اینم شیر کوچولو که قبل از بچه ها میدونو خالی دید و داشت دور بر می داشت

همهمه ای بود ها...
توی این شلوغی ها دیدم اون آقا مهربونه شهراد و بغل کرده و برده بالا تا ببینه
اینم کاوه پسر بزرگه مهده
فک کنم کلاس سومی باشه
اما پیر مهد شده
شهراد عاشقشه
در ضمن کاوه شاگرد آمادگی من در ٤ سال پیش بود
چقدر لذت بخشه وقتی شاگردامو می بینم
شاگرد های سال اول کارم الان پیش دانشگاهی رو گذروندن
چقدر دلتنگشونم
کاش می شد همشون رو یه جا ببینم

قصه باد کنکی که خیلی زود از بقیه جدا شد و زود رفت به آسمون تا
پیغام دل یه کوچولو رو به خدا برسونه
چقدر اون باد کنک تنها دلمو لرزوند

خلاصه رها شدن... آرزو ها ....
دستهایی که چند دقیقه به سوی آسمون مونده بود وقدرت پایین اومدن نداشت
شهراد و یه لحظه فراموش کرده بودم
منم داشتم می رفتم
یه بغض کهنه گلومو می فشرد
چقدر این صنحه برام زیبا بود

بالاتر .... بالا تر.... با لا تر....

ماه هم داشت نگاه می کرد
کاش همه آرزو ها به خدا برسه

دیگه خیلی دور شدن
چشم های مامان وبابا ها خیس... اشک چی بود ... حس چی بود...
بچه ها خوشحال از اینکه نامه هاشون داره به دست خدا می رسه
خدایا
دعای همه بندگانت را مستجاب بفرما
آمین
خانم مدانلوی عزیز
ممنون .


بهترین جای دنیا....بهترین لحظه... 
